مشکل فهم پدیده عشق از این جا ناشی می شود که مشخص نیست در چه زمانی باید به بررسی آن پرداخت. هنگامی که در یک شرایط عاشقانه به سر می بریم یا وقتی که از آن شرایط عاشقانه فارغ شده ایم...!؟ ضرورت پاسخ به این سوال از این جا مشخص می شود که فهم ما از عشق در این دو شرایط، کاملا متفاوت از هم است. به تعبیر حضرت مولانا:
هر چه گویم عشـق را شرح و بیـان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
از دیگر مشکلات فهم عشق، غیرعقلانی بودن و یا حتی ضدعقلانی بودن آن است. از میان احساسات آدمی، شاید تنها عشق باشد که در حصار عقل عمل نمی کند. احساسات ما –دوست داشتن های ما، خشم های ما و....- تا حد زیادی تابع دلایل منطقی هستند و یا لااقل می توانیم برای آنها دلایلی منطقی بیابیم و آنجا که در حصار عقل عمل نمی کنند، آنها را بیمارگونه می خوانیم. اما چرا درباره عشق چنین چیزی صادق نباشد!؟
اصولا ماهیت عشق از نوع دیگری است و عامل آن در همین بی عاملی است! آنجا که بخواهیم برای عشقی که به فردی خاص داریم، دلایلی بشماریم، در واقع اصل عشقمان را زیر سوال برده ایم. عشق تا حد زیادی از حیرانی در پاسخ به چرایی خود، ریشه می گیرد. اصولا پرسش از اینکه چرا عاشق فردی خاص شده ایم، سوالی بی جواب است. اما شاید بتوان پرسید که چرا عاشق می شویم و البته انتظار شنیدن پاسخ داشت!
به تصور من، زیباترین پاسخ همانی است که افلاطون در رساله مهمانی، از زبان آریستوفانس می گوید:
« آدمیان در آغاز تنها زن و مرد نبودند بلکه جنس سومی هم وجود داشت که هم مرد بود و هم زن. تن آدمی در آن روزگاران گرد بود و چهار دست و پا داشت و دو چهره در دو سوی سر و باقی اعضا به همین قیاس. آدمیان نیروی شگفت انگیزی داشتند و به سرعت زیاد حرکت می کردند از این رو برای خدایان خطرناک شده بودند. زئوس برای آنکه آنان را از گستاخی باز بدارد، هر فرد را به دو نیم کرد و آنگاه به آپولون فرمان داد که سر هر نیمه ای را به روی گردنش بچرخاند و رویش را به سوی بریدگی برگرداند و زخم بریدگی اش را بهبود بخشد. پس از آن آدمی به دو نیم شد و هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر بود.»
آریستوفانس، شاعری کمدی پرداز است اما در تصویری خیالی که او ترسیم می کند، اندیشه ای حیرت انگیز نهفته است. در واقع عشق، میل رسیدن به آن نیمه گمشده است، معشوقی که تسلای تنهایی انسان است و آن قدرت از دست رفته را به او باز می گرداند. البته این زمانی است که معشوق واقعا نیمه گمشده او باشد! چه معیاری برای ارزیابی این انطباق وجود دارد!؟
همزمان با آغاز عشق و یا شاید پیش از آن، پروسه ی تصویرسازی در ذهن عاشق آغاز می شود. اغلب، این تصاویر نمودی از ایده آل های ذهنی عاشق هستند. البته قرار نیست تناظری میان این تصاویر ایده آلی و معشوق وجود داشته باشد! راز مرگ عشق هایی که به وصال می انجامند، چیزی جز آگاهی یافتن بر این عدم انطباق نیست! این بدین دلیل است که وصال، گام نهادن به دنیای واقعی معشوق است و آغازی است برای محک زدن میزان انطباق رویا و واقعیت که البته نیاز به زمان دارد.
در مورد عشق هایی که هنوز به وصال نرسیده اند، شرایط عاشقانه می تواند سالها ادامه یابد و حتی شدت بیشتری پیدا کند! در این حال، معشوق دست نیافتنی تر و در نتیجه ارزشمندتر به نظر می رسد!
اگر در این دنیا هر چیزی از شناخت و دانش نیرو بگیرد، عشق از ناشناختگی است که نیرو می گیرد. فکر نمی کنم فردی عاشق شخصی بشود که سال ها با او ارتباط داشته و تا حد زیادی او را می شناسد. اصولا این آشنایی و شناخت، مانع ذهن برای ساختن تصویر ایده آلی از معشوق است.
مطالب مرتبط:
