لفظ تنهایی را درک نمیکنم، در خود تنها بودن، همان دیگر نبودن است، من خود تن ها هستم. (مائدههای زمینی، آندره ژید)
در آن چند سال زندگی مجردی چیزهای زیادی آموختم، پیش از آن خیال میکردم که تنها بودن یعنی با دیگران نبودن، تک بودن!
اما وسعت تنهایی به من این مجال را داد تا آنقدر تکثیر شوم تا هر گوشهی آن خانهی تنهایی برایم همدمی نو باشد!
آموختم به "من" های بسیار خفته در وجودم، تلنگر بیداری بزنم، در چشمانشان چشم بدوزم، نوازششان کنم، باشان به سخن درآیم! و چه لذتی دارد ساعات طولانی با "خود" سخن گفتن بیآنکه روبروی آینه نشسته باشی!
چه بسیار چیزها که از "خود" آموختم! چه بسیار چیزها که "خود" میدانستم و "خود" مجال سخن گفتن به "خود" نداده بودم! و چه بسیار سال ها از "خود" روی برمیگرداندم تا به دیگران گوش دهم و چه زیباست از دیگران روی گرفتن تا به "خود" گوش سپردن!
چقدر دلم برای تن هاییام تنگ است!
