تبليغاتX
سرشت سوزناک زندگی - اگه برده ای، فرار کن!

سرشت سوزناک زندگی

کانت: جرات اندیشیدن و دانستن داشته باش

 

من یه برده ی فراری هستم! نه از اون کاکاسیاه های آرواره پهن! نه! من مثل خودتم! درست مثل خود تو! خوب آره! شاید تو هم برده باشی! اگه برده ای، فرار کن!

 

ارباب من، مرد ریش سفیدی بود که با اینکه سن زیادی داشت، همچنان جوان و شاداب بود! در برابر اون، سکوت منطقی ترین پاسخ بود و مگر عقل جز تائید چیزی می طلبه!؟

من خوشحال بودم از اینکه چنین اربابی دارم، اربابی که قادر به پاسخ دادن به هر پرسشی بود! ارباب من با اون غرور و وقار و هیبت شکوهمندش، یه روز به ناگاه، بیمار شد! بیماری و رنجوری اون، ناشی از ناتوانی در حل یک n معادله ی n2 مجهولی نبود! راستش قضیه خیلی پیش پا افتاده تر از این حرفها بود! یک طرف معادله، ارباب رنجور ما بود و طرف دیگه دختری بود با موهای سیاه بلند و چشمای معصوم ترکمنی و بینی...

ارباب من، شروع به چاره جویی کرد! بیماری رو ناشی از هورمون هایی دونست که بیش از اندازه تو خونش وارد شده و هرچی از طب از بقراط تا پاستور و دکترهای امروزی بلد بود، به کار بست اما انگار نه انگار!

بعد از اون شروع به گشتن برای پیدا کردن عواملی گشت که باعث رنجوریش شده بود! دنبال ارتباط های علی و معلولی میان دخترک و حال نزارش! اما دخترک، تنها از مقابل عقل گذری کرده بود! دخترک کاری نکرده بود! حرفی نزده بود! ارباب ما هیچی پیدا نکرد! لبخند به لبش نشست! با خودش گفت: "برهان خلف هم عجب لعبتی بود ها! وقتی دلیلی برای بیماری نیست، پس لابد من بیمار نیستم دیگه!" اما برهان خلف هم کاری از پیش نبرد!

زمان براش متوقف شده بود! یه وقتایی کند می رفت، یه وقتایی تند! گذر زمان، نظم منطقی خودش رو از دست داده بود! توی همون حال بود که نسبیت رو کشف کرد! اما نسبیت هم کاری از پیش نبرد! ما-همه ی برده ها- عمیقا نگران اربابمون بودیم! اما دیگه توی وجودش، اون شوکت احترام برانگیز رو نمی دیدیم! خدا ما رو ببخشه، اما بهش شک کرده بودیم! حتی خود اربابمون هم دچار شک شده بود!

اربابمون شروع به نقد خودش کرده بود! یهو روزنه ی امیدی جلوی خودش دید! عشق! خواهر دوقلوش که سالها توی سیاه چاله های دژ مستحکمش زندانی اش کرده بود! عشق همیشه حرفهایی می زد که عقل نمی فهمید! الان عقل همون حال رو داشت! نمی تونست خودش رو بفهمه! عقلی که سودای فهم عالم رو داشت، از فهم خودش عاجز شده بود!

 

عشق بر بالین عقل اومد! ما برده های عقل، مجذوب هیبت پرشفقت عشق شدیم! نمی دونم عشق با عقل چه کرد اما عقل آرامش گرفت! و ما –بردگان عقل- کافر به خدای عقل شدیم، خدایی که نیازمند خدایی دیگر بود! بندهایی رو که عقل با استدلال هایی محکم به دست و پامون بسته بود، سست دیدیم! از بردگی عقل به در اومدیم و گریختیم! ما از بردگی فرار می کردیم، از بردگی! بردگی عقل یا عشق و مگر فرقی هم می کنه!؟

از اون روز احساس آزادی می کنم! دیگه برده ی عقل یا عشق نیستم! مثل یه آدم آزاد با عقل یا عشق، بده بستان دارم و از آزادی لذت می برم!

 

* لازم نیست بگم که اون برده من بودم! اون عقل من بودم! اون عشق من بودم! اون دژ مستحکم، تن من بود! و اون دختر با موهای سیاه بلند، با چشمان معصوم ترکمنی و بینی...  کاشکی مخاطبم بودی تا می گفتم که اون دختر تو بودی!

 

+   سه شنبه بیستم شهریور 1386   -  حسین ب.ن  |