تقدیم به اویی که گاه ناامیدانه و گاه مشتاقانه
در کوچه های این شهر مرده وار
در به در جستجوی چشمانش هستم!
احساس نیاز می کنم
به دستی که تنهایی دستانم را پر کند
به شانه ای که هم ردیف شانه ام گردد
به سینه ای که پذیرنده ی دلتنگی هایم باشد
به قلبی که پاسخ قلبم دهد
به چشمی که آینه چشمانم باشد
به گوشی که محرم رازم شود
به پایی که هم قدم پاهایم آید
احساس نیاز می کنم
به تو
که برای من، این همه را، تعبیر تو باشی
برایت، این همه را، تعبیر من شوم
تا دیگر دستانمان تنها نباشد، شانه هایمان به هم متکی شود، دلتنگی هایمان را سینه های هم دوا کند، قلب هایمان هم صحبت شوند، رازهایمان در سینه نماند و سرمست شویم از اینکه هستیم!
-
+
یکشنبه هفدهم دی 1385   - حسین ب.ن
|
