همه چیز داشت به فراموشی سپرده می شد!
همه چیز! اینکه روزی روزگاری درهم شکسته شده بودم!
مرده بودم و از نو زنده شده بودم! –از نو زنده شده بودم!؟-
نشسته بودم و به آرامی و با لبخندی که دیگر به زور بر لب آویزان کرده بودم، دست می زدم، توان زیر نظر داشتنش را هم نداشتم، احساس می کردم حضورم او به تردید انداخته بود! –انداخته بود!؟-
یک لحظه و تنها یک لحظه، چشمانی که به زمین دوخته بودم، از زمین کنده شد! او را حتی با چشم بسته نیز می شناختم! با حرکاتی موزون و با آهنگ موزیکی که نواخته می شد –به نرمی یک گندم زار که در وزش نسیم، به رقص می آید- به رقص آمده بود!
حتی نمی توانستم نگاهش کنم، اویی که روزی آرزوی آن را داشتم که ... در چند قدمی من، به رقص آمده بود! هتل کالیفرنیا در ذهنم مرور می شود
Some dance to remember, some dance to forget
هر حرکت او برایم یادآور یک رنج بود، یک زخم... و من به یاد آوردم، همه چیزهایی را که فراموش کرده بودم!
دیگر هیچ احساس خاصی به او در دل نداشتم اما برایم چون قاب عکسی شده بود که با دیدنش، خاطره هایی نه چندان شیرین(!) در ذهنم زنده می شد و این آزاردهنده بود!
به خانه آمدم... با جسمی خسته و روحی که بار سنگینی به دوش می کشید... شب قدر من هم شاید در چهارراه موزیک و رقص رقم خورده باشد! –خدا کند که رقم خورده باشد-
می خواهم همه چیز را فراموش کنم1 و آنگاه تنها خاطره های شیرین را دست چین کنم! شاید هنوز گریزی باشد! و من به این تنها گریزگاه خویش می اندیشم!
1 می خواهم فراموش کنم! شاید در این لیست فراموشی، رمز بلاگفا هم قرار گیرد!
