لب کارون کنار هم نشسته بودیم، آشکارا به هم می فهماندیم
که از زل زدن در چشمان هم لذت می بریم و چه لذت می بردم من!
دوست داشتم دستم را دور گردنش حلقه بزنم و از آنچه به هم نزدیک بودیم،
نزدیک تر آرم و گرمای تنم را با گرمای تنش یکی کنم. اما....
چقدر بد است خواب سبک داشتن!
این بار هم نشد!
آذر / هشتاد و چهار
+
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385   - حسین ب.ن