بر زبان ها مُهر است،
بر گوش ها مُهر است،
بر دل ها مُهر است....
به گذشته نگاه می کنم! به چهار سالی که در دانشگاه چمران اهواز گذراندم! یک ماهی از آمدنمان به دانشگاه نگذشته بود که جریان اعدام آغاجری پیش آمد! چه غوغایی بود! ما -سال اولی ها- کوپ(!) کرده بودیم! یک عده سال بالایی، با حرارت از بالا تا پایین مملکت را مرگت باد و شرمت باد می گفتند! چه احساس غروری می کردیم! کوه غرور شده بودیم اما از درون خالی! چه لذتی داشت وقتی یار دبستانی را هم سرایی می کردیم! ما از همه داغ تر بودیم، بچه مهندس بودیم دیگر!
آنروز، هرکدام از آنها برایم انسانهایی بزرگ بودند، همان ها را می گویم که.... اما امروز خیلی از آنها را قورباغه هایی می بینم که در نبود کلانتر شهر یا سهل گیری او، هفت تیرکشی می کردند! حالا کجایند!؟
انجمن اسلامی مهندسی که از همه داغ تر بود، امروز آنچنان یخ زده است که حتی به قول شمس بر در دفتر انجمن هم مُهر است!
و امروز تا چه اندازه این نیاز احساس می شود، نیاز فریاد و روشنگری ! و چشم بودن تا پاییدن! پاییدن نه برای آنکه جلوشان سد شوی، نه! رمقی برای آن نیست! تنها پاییدن برای فریاد، فریاد با چشمانی باز! چیزی که کمتر شنیده ایم! و آنچه بیشتر شنیده ایم، عربده هایی بوده است حتی شاید پس از بدمستی شان...
انتظار هزینه دادن برای کار سیاسی را نداریم. نه! دیر زمانی است که عقلمان به خانه بازگشته است!
بر من چه شد که دوباره تازه شد این داغ یخ زده!؟ شاید آنچه گفتم تنها یک فریاد باشد! فریادی ملتمسانه، فریادی با چشمان کاملا بسته! چشمانی که از ناامیدی و زشتیِ آنچه در پیش روست، برهم نهاده شده است!
