قرار بود برای یه درس عمومی(تاریخ اسلام) یه کنفرانس درباره تحول اندیشه دینی داشته باشم. محور بحثم رو از مقاله از اسلام تاریخی به اسلام معنوی کدیور انتخاب کرده بودم. یه نکته کلیدی برای فهم این بحث، تغییر عرف عقلا در زمان های مختلف و برداشت های اونا از عدالته(البته مصداق هاش)
می خواستم این موضوع رو با چند مثال برای بچه ها روشن کنم. اینکه پارادایم های غالب در هر زمانی ممکنه با زمان دیگه فرق کنن، تو تفکراتم به نکته ظریفی تو ادبیاتمون برخوردم!
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
همه سعدی رو به عنوان یک متفکر و حکیم قبول داریم. اما می بینیم تو این شعر، مفهومی وجود داره که در تعارض کامل با مفاهیم اساسی حقوق بشره!
یعنی عرف عقلای اون زمانه در جهت مقابل عرف عقلای این زمانه بوده!
در اعلامیه حقوق بشر که میثاق نامه عقلا در باب حقوق بشر است، تن آدمی شریف است و بدان سبب حقوقی دارد، فارغ از آنکه صاحب آن تن چگونه بیندیشد و جانش را در طبق اخلاص کدام اندیشه گذارده باشد، در واقع تن آدمی شریف است! همین! بی هیچ واسطه!
اما در کلام سعدی که به نوعی حنجره عرف عقلای زمان خودش بوده است، تن بواسطه جان است که قابلیت شرافت یافتن را دارد، می تواند آنقدر شرافت یابد که از فرشته هم بالاتر رود و می تواند آنقدر پایین آید که ریختن خونش مباح و شاید حتی واجب! تنها بواسطه آنکه چگونه می اندیشد! این عرف عقلای آن زمانه بوده است.
باید عرف عقلای هر زمانه را شناخت و تمام احکام و اندیشه ها را در تابش نور پارادایم غالب بر آن روزگار دید. ساده تر آنکه به مکان و زمان توجه کنیم، اما روح حاکم بر زمانها و مکانها، یعنی همان پارادایم های غالب!
