تبليغاتX
سرشت سوزناک زندگی - جنازه های باد کرده!

سرشت سوزناک زندگی

کانت: جرات اندیشیدن و دانستن داشته باش

 

چه می تواند باشد مرداب!؟

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد!؟

افکار سردخانه را جنازه های بادکرده رقم می زند! *

 

زندگی کردن خود به اندازه کافی ملالت آور هست! خوشی هایش زودگذر و غیر واقعی است و غم هایش همیشگی و عینی! و ما در درد و رنج آفریده شده ایم! و در درد و رنج هامان هم خواهیم مرد!

لرزیدن در سرمای سردخانه زندگی یک سو ، و همزیستی...، همزیستی که نه، مردن در کنار جنازه های بادکرده متحرک آن، سویی دیگر! چقدر...

نمی خواهم! اما چه می توان کرد!؟ راه گریزی نیست!؟ ما درین سردخانه که دیگر بوی تعفن هم به خود گرفته است، زندانی شده ایم!

نمی خواهم من یکی شوم با این جنازه ها! اما که چه!؟

مگر فرقی هم می کند!؟ در سرزمین قدکوتاهان، معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند!

اما..! اما مرا معیار و عیاری دیگر است!

-که چه!؟

...

اگر مجبور نبودم که زندگی کنم و با خلق درآمیزم، آنقدر دو چشمم را به آسمان می دوختم تا . . .

اما هستم! مجبورم! چه می توانم کرد!؟از مردن نمی ترسم! یگانه آرزویی که با هر نفس آن را تکرار می کنم، عدم است! و بعد از آن دیگر هیچ! نیستی!

اما افسوس! افسوس که در اعماق ذهنم، مرگ پایان کبوتر نیست! و از پس این جهان، جهانی دگر است! زیاد خوب نیست! اما هست!

....

شاید دو سال دیگر! شاید ده سال! شاید سی یا چهل سال! کسی چه می داند! عمر است دیگر! چه باید کرد!؟ عمری را در حسرت مرگ زندگی کردن!؟

در آرزوی مرگ، زندگی کردن! عبارت زیبایی است! اما متناقض و بی مفهوم مانند زندگی!

....

آری! تا شقایق هست، زندگی باید کرد!

راست می گویی! اما من شقایقی ندارم و زندگی باید-باز هم- کرد!

من شقایق می خواهم! کاش این شقایق را می شد خرید! قیمتش هرچه بود می دادم! کاش می شد آن را دزدید! خطرش هرچه بود می پذیرفتم!

چه می گویی!؟ بلندتر بگو!

شقایق را باید خود بوجود آورد!؟ سخت نیست!؟ همین را گفتی دیگر!؟

مانند آن است که از کسی که در حال غرق شدن است بخواهی قایقی بسازد و خود را نجات دهد! قبول کن که سخت است! نمی گویم ناممکن که امید را نخشکانم!

 

باشد! می سازمش! شقایقم را می گویم! اما خوب! دل خوش می خواهد!

-دلت را خوش نگه دار، خوب! همه را دوست بدار! به همه عشق بورز!

-به این جنازه های باد کرده!؟

-سعی کن فراموش کنی! آنقدر به آدمها نزدیک نشو که بوی تعفنشان آزارت دهد! فاصله مجاز را رعایت کن! قابل تحمل می شوند! بعضی هاشان هم دوست داشتنی! شاید!

 تازه! خدا هم هست!

اوست که امید تنهایان است، اگر تنهاترین تنهایان شوی!

 

*شعر از فروغ فرخزاد

 

+   شنبه دهم دی 1384   -  حسین ب.ن  |