-گلاب به روتون- دستشویی رفته بودم و همونطور که توی حال خودم بودم، یه جنب و جوشی گوشهی دستشویی توجهم رو جلب کرد! یه مورچهی کوچولو یه حشرهی همجثهی خودش رو به دهن گرفتهبود! حشره زنده بود و دست و پا میزد. توی این نبرد تن به تن، بالهاش هم کنده شده بود اما میل به بقا همچنان محرکش برای تکاپو برای گریز بود. نمیدونم درد میکشید یا نه!؟ یا اصلا به زندگی بدون بال فکر کردهبود که اگه از دست مورچه رها میشد، در انتظارش بود!؟
الکی الکی درگیر شدهبودم! نمیدونستم چی باید بکنم!؟ آخه چیزی توی این دعوا نبود که به من ربط داشته باشه! حتی نمیدونستم که حق با کدومشونه!!
سعی کردم با جریان آب و خیس کردن، مورچه رو مجبور به رها کردن بکنم اما بینتیجه بود. ادامهی آب ریختن هم باعث میشد هر دو به سوراخ دستشویی سقوط کنن! نمیدونستم چی کار کنم!؟ وظیفهی اخلاقی من چی بود!؟ اصلا وظیفهای داشتم!؟
یه لحظه –شاید ناخودآگاه- سرم رو به طرف دیگه گردوندم و سعی کردم به خودم بقبولونم که من هیچی ندیدم!! پا شدم و اومدم بیرون!
اما من همه چیز رو دیده بودم! هنوز این سوال توی ذهنم چرخ میزنه که باید چی میکردم!؟
گاهی وقتها اونقدر از مسئولیتهای اخلاقیمون میترسیم که دستشویی رفتن هم یه کابوس میشه!
