تبليغاتX
سرشت سوزناک زندگی

سرشت سوزناک زندگی

کانت: جرات اندیشیدن و دانستن داشته باش

-

وقتی برات از زندگی ای می گفتم که مبارزه است و اون لحظه ای که می خواستم بهت بگم که فکر نکن که این ها شعاره و تو داشتی همون لحظه به شعار بودن حرف هام فکر می کردی، رو یادته؟

وقتی داشتی اشک می ریختی که «چرا من!؟» و من سعی داشتم که بهت بفهمونم که این حرف مشترک تموم آدم های دنیاست، رو یادته!؟

وقتی می گفتی که درد هیچ کس دیگه مثل مال تو نیست و من دلال دردها شده بودم ولی تو حاضر نشدی دردت رو با درد کسی دیگه طاق بزنی، رو یادته!؟

وقتی داشتی لیست می دادی از کسانی که دردی توی زندگی ندارن و من می گفتم که به فرض صحت، هنوز زندگی اونها که به پایان نرسیده و تو نمی دونی برای هرکس چی پیش می یاد، رو یادته!؟

وقتی غمگینیم، به یاد آوردن لحظات شادی، شادمون نمی کنه! اصلا انگاری هیچ لحظه شادی وجود نداشته! اما من می خوام وقتی شادی، توی اوج شادی و خنده، لحظات غم رو یادت بیارم! شاید تنها در این به یاد آوردن بتونم درهم آمیختگی شادی و غم زندگی رو بهت نشون بدم تا به جونت بشینه تا دیگه توی لحظات غم هم یه چیزی گوشه ذهنت سو سو بزنه!

-

+   دوشنبه هفتم فروردین 1391   -  حسین ب.ن  | 

-

-فلانی رو یادته!؟

-آره، یادش به خیر! بچه مستعدی بود! الان کجاست!؟

-نمی دونم! خیلی وقته ازش بی خبرم!

 

این نمونه ای از دیالوگ های بوده که بارها و بارها شاید بیان کردیم و تنها چیزی که عایدمون شده، یه حس قشنگ و شیرین از گذشته بوده...

خیلی از موفقیت های ما آدم ها به گروهی که در آن هستیم بر می گرده! اغلب فردی که در یک خانواده فرهیخته و در جمع دوستان موفق قرار داره، همین مسیر رو در پیش می گیره. البته برعکسش هم صادقه.

جامعه های مجازی در واقع همون گروهی هستن که بهش اشاره کردم با دو تفاوت: یکی بزرگ تر بودن و به مفهومی دیگه پرمحتواتر بودن و دیگری انتخابی بودن!

با جستجوی ساده اسم یه نفر در جوامع مجازی و یا حتی موتورهای جستجو براحتی می تونیم از آخرین وضعیت شغلی، تحصیلی، محل زندگی یا حتی وضعیت تاهل، تجرد و تعداد فرزندان اون شخص اطلاع پیدا کنیم! انگار که اون شخص جزء افرادی باشه که هر روز می بینیم و به نوعی در یک گروه واقعی هستیم!

حالا دوباره برگردیم به میزان ارتباط موفقیت یک فرد با موفقیت هم گروهی ها. ریشه این تناسب در چیه!؟ در واقع ما همواره در حال فیدبک گرفتن و مقایسه وضعیت خودمون با وضعیت هم گروهی ها هستیم. هرچه افراد موفق بیشتری از جنس خودمون (و باز تاکید می کنم از جنس خودمون) در اطرافمون داشته باشیم، تلاش برای موفقیت های بیشتر در ما بیشتر می شه و این یعنی پیشرفت روز افزون!

در واقع، امروز هنگام یادآوری یک دوست یا همکلاسی قدیمی، جدای یادآوری احساس های شیرین و قشنگ از گذشته، با توجه به بی خبر نبودن از وضعیت اون، یه حس انگیزشی در ما ایجاد می شه که گاهی می تونه شروع یک حرکت خیلی ثمربخش باشه!

شاید این هم از نتایج شبکه های اجتماعی مجازی باشه که فکر می کنم کمتر بهش پرداخته شده.

-

+   چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390   -  حسین ب.ن  | 

ذهنم آشفته است! دستم به نوشتن نمی رود! ذهنم به حلاجی کردن...

گاهی وقت ها در گزند سختی ها، حس استیصالی آغشته به امیدواری یا خوش خیالی یا نمی دانم خوشبختی به انسان دست می دهد.... این روزها فردای همان روزهایی است که از اوضاع بد اقتصادی می نالیدیم و از بی ثباتی گلایه مند! چه روزهای خوبی بودند آن روزها! این روزها هم شاید روزهای قشنگی باشد نسبت به فرداهای نابسامانی که خواهد آمد یا حتی شاید فرداهای سامان گرفته که شاید خوش خیالی مان نوید می دهد که اگر بیاید، خوشبختی فردامان را نشانه است و اگر نیاید خوشبختی امروزمان را خبر!

احساس می کنم قاچ خورده ایم، دو پاره شده ایم! پاره ای تریبونش صدا و سیمایی است که در بیست و سی و ساعت چهارده سخن می گوید و پاره ای تریبونش فیس بوک است! گفتگویی نیست میانشان! تنها وجه اشتراک اتمسفری است که هر دو ریه هایشان را از آن پر می کنند و نوسانات بازار که یکی را می گریاند و دیگری را امروز شاد می کند! کاشکی یگانه تر بودیم با هم!

قدیم تر ها برای هر چیز نسخه می پیچاندم! درست یا غلطش مهم نیست! مهم آن حس بود که می شود راهی به بیرون جست! امروز ذهنم به تمامی متوقف شده است در برابر غول اقتصاد، غول نامردمی مردمانی که ما هستیم، غول فرهنگی که رو به زوال است و غول....

تصاویر در هم رفته ی چهره مدونا با سینه های برآمده در گلدن گلوب، مردمی حقیقت جو و صلح طلب که باید ما باشیم، دلاری که بالا می رود، اسکناسی که از جیبم می افتد و من اندیشه می کنم که آیا ارزش برداشتن دارد یا نه، لحظه هایی که گذشتنش به سود نیست، ارتباط سینه برهنه گلشیفته فراهانی و کلاه گیسی که به قول خود او در فیلم body of lies بر سر گذاشته بود تا موهایش نمایان نشود و دروغی که خود او بود، خود ما هستیم، سرنوشتی که من تا چه اندازه می توانم در آن دخیل باشم، بر هم می ریزند و پازلی را مرتب می کنند! شاید هم تصویر زیبایی نقش بسته باشد، اما چرا من جرات چشم باز کردن ندارم!؟

تو بگو! تو می دانی!؟


+   دوشنبه سوم بهمن 1390   -  حسین ب.ن  | 

-

تقدیم به تمام آلیس های سرزمین من….

 

 

تعجب می کنم از آنهایی که در فیس بوک، عکس بدون حجاب می گذارند و در محافلی که اجبار دولت هم وجود ندارد، حجاب می گیرند. تعجب می کنم از دختر بی حجابی که نماز می خواند یا بی نمازی که حجاب می گیرد یا بی نمازی که روزه می گیرد یا بی خدایی که الحمدالله می گوید یا باخدایی که دزدی می کند که ظاهرا آمار دزدی ها در رمضان و محرم کم می شود که مگر دزدها روزه و روضه می شناسند؟!

 

تعجب می کنم از من، از تو، از ما…

تعجب می کنیم از تعجب هم!

-

+   جمعه دوم دی 1390   -  حسین ب.ن  | 

-

این عنوان نمایشگاهی بود که در این چند روزه در شهر من، اهواز برپا بود. عنوانش انسان را به خود می خواند که احتمالا نمایش زیبایی است از ارتباط این زنجیره... اما نمایش دردناکی بود از قدرت لجام گسیخته انسان و چشمان بسته اش و دهان همیشه به تکبر بازش. قفس هایی به ابعاد 2 در 2 متر که دریف هم شده بودند و هریک زندان گونه ای، در یکی خرس و یکی گراز و در یکی چهار شیر و نه بچه شیر و شیر ماده که چهار شیر نر!

 

بیرون زندان وحوش، گونه های دیگری بودند، با لبخندهایی بی معنا بر لب و چشمانی پر هیجان و دوربین های عکاسی در دست و قلب هایی... چه می گویم؟! زندان وحوش بیرون و داخل نداشت! میله های قفس تنها میان وحوش حیوانی و انسانی، حایل شده بود!

 

لاک پشت ها در قفس نبودند اما از ترس، سر در لاک کرده بودند! دو بچه با پا بر لاک هاشان می کوبیدند. مورد عتاب قرارش دادم که نکن! یکی از بچه ها به آن دیگری گفت: خوب نکن! اون هم مثل تو، آدمه!!!

 

خنده ام گرفت، خنده ای که به تلخی می گرائید که حتی اگر می خواست ظلم نکند به حیوان، باید با او هم ذات پنداری کند که او هم مثل اوست و دردها و رنج ها و خوشی های مشترک دارد.

 

به ذهنم رسید نکند وجدان انسانی، چیزی جز همذات پنداری مان نباشد!؟ دیدن رنج های دیگری و آن را رنج خود دیدن، به این دلیل که او هم چون من است و امکان آن است که انچه بر او رفته، بر من نیز بیاید و شفقت بردن.... نکند شفقت انسانی بر دیگری چیزی جز ترس او از آنچه بر او خواهد آمد، نباشد!؟

 

 

آه.... بگذریم....

من فعلا فقط کمی شفقت می خواهم، با خود، دیگری، حیوان و طبیعت...

بگذار فعلا کمی باد شفقت بوزد! نفسمان تنگ شد!

بعدا ریشه هایش را درست می کنیم، اگر بشود!!!

-

+   جمعه دوم دی 1390   -  حسین ب.ن  | 

-

تجربه جالبی است 28 روز از 28 سال زندگی ات را در دنیایی دیگر سپری کنی! ماتریکسی به نظر می رسد آنجا برای آدم های اینجا.... خوبی هایش یا بدی هایش مطلق نیست، ماتریکس هنوز در حال تحقیق و توسعه است!

 

خیلی پیش از این ها، در مطلبی از مردمی نوشتم که ما هستیم از زاویه ای، امروز می خواهم از زاویه ای دیگر بنویسم مختصر و اندک و مقایسه ای و اشاراتی به چند مطلب...

 

 

1. آنجا انسان بما هو انسان محترم است. کاری به سابقه نژادپرستانه شان ندارم، به اندک خبرهایی که بعضی نژادپرستان به پا می کنند. من از اکثریت مردمی حرف می زنم که می دانند تو از خاک آنها نیستی، از جنس آنها نیستی، اما لبخند، لبخند، لبخند که نه از سر ریا که مفهومی ندارد آنجا!

می خواهید مقایسه کنیم!؟ بی خیال! بوی گند آزارم می دهد!

 

2. آنجا به زرنگی نیاز نیست! می گویند که رانندگی نمایه فرهنگ یک جامعه است. آنجا هنگام رانندگی، با موقعیت هایی مواجه نیستی که به خلاقیت فردی و چالاکی و زرنگی از نوع ایرانی نیاز باشد، مسیر حرکت مشخص است، به حق دیگران احترام می گذاری، دیگران نیز به حق تو، با آرامش به مقصد می رسی.

می خواهید مقایسه کنیم، بوی گندش آزارتان می دهد! اینجا برای طی کردن ساده ترین مسیر پیشرفت، نیاز به خلاقیت فردی است، چون کسی به حق شما احترام نمی گذارد، شما مسیر مشخصی ندارید، باید سریع از تقاطع ها رد شوید، چون حتی اگر حق تقدم با شما باشد، کسی برای شما نمی ایستد! شما مجبورید در جای خود بایستید یا حتی به خانه برگردید اگر زرنگ نباشید!

 

3. آنجا سوال همیشگی ام این بود، یعنی کسی فلان خطا را انجام نمی دهد!؟ و جواب همیشگی ام که: نه! حق ندارد! حد و مرزها مشخص بودند همه جا، من می نویسم در خیابان و جاده ها، شما بخوانید در جای جای جامعه! اهواز شهر بدون خط کشی است! شما در خیابان های شهر هیچ خط کشی نمی بینید، این یعنی که تو حق داری هر جایی بروی، هیچ حد و مرزی نداری! حد و مرزت را قدرت ات در آن موقعیت تعیین می کنید.

 

4. اینجا واقعا در تنگنای جنسی هستیم آنقدر که ایرانی در کش و قوس ارتباطات انسانی نمی تواند جنسیت را نبیند، اندام جنسی را نبیند حتی اگر پوشیده باشد و پرده ها بر پرده ها کشیده باشد. می خواهید مقایسه کنم!؟ بی خیال! آه از نهاد برمی آید!

 

می شود شماره ها را یکی یکی بالا برد و گزاره هایی نوشت که با آنجا و اینجا شروع می شود و از مقایسه بدحال شد. اما چیزی که بیش از همه بدحالم می کند نرسیدن به پاسخ این پرسش است که باید از کجا شروع کرد تا اندکی منظره های پیش رویمان در اینجایی که هستیم، زیباتر شود!؟

-

+   سه شنبه پانزدهم آذر 1390   -  حسین ب.ن  |