تبليغاتX
سرشت سوزناک زندگی

سرشت سوزناک زندگی

کانت: جرات اندیشیدن و دانستن داشته باش

 

به گذر زمان می اندیشم. منظورم از زمان، اندازه گیری ارتعاش اتم های سزیوم یا چرخش عقربه های ثانیه و دقیقه و ساعت شمار نیست!  منظورم از زمان، اینکه امروز چندمین روز از چندمین ماه فلان سال است، نیست!

 

زمان، برای من، معیار سنجش نرخ تغییرات احساساتم، کامیابی هایم، شکست هایم، عشقم، امیدم –امیدهای برنیامده ام-  است.

منظورم از زمان، حسی است که وقتی به دیروز می نگرم، حس کنم که میان آنچه بوده ام و هستم، تفاوت است و لاجرم برای تبدیل شدن از آن به این، زمان لازم بوده است. تغییر اندک، زمان اندک، تغییر شگرف، زمان لازم شگرف!

 

هرکس تقویم خودش را دارد! نمی دانم! باید حساب کنم ببینم امسال، سال چندم میلادی ام است!؟ نگفتم هجری، چون نگاه که می کنم، در زندگی ام، هجرتی نداشته ام!

من –چون همه- در روز و ساعت و لحظه ای معین تولد یافته ام! تقویم من، از تولد من آغاز می شود! تولد مسیح در 2009 سال پیش –اگر تاریخش دقیق هم باشد- ارتباطی به زندگی من ندارد.

 

من در کدامین سال میلادی ام، زندگی می کنم!؟ آه! قضیه بغرنج تر از آن بود که می انگاشتم! من به تعریف دوباره ای از سال، ساعت، دقیقه و ثانیه نیاز دارم!

 

به من چه که زمین در چه مدت به دور خورشید می گردد یا ماه به دور زمین یا زمین به دور خودش!؟

من به دور چه می گردم؟ به دور که می گردم؟ به دنبال چه هستم!؟ در کدامین دنیا...

 

خورشید من کیست؟ من زمین کدامین ماه هستم؟ اصلا چرا گردش و چرخش دایره وار تا دوباره به نقطه آغاز رسیدن!؟

 

فکرش را بکن! اگر زمین به جای گردش دایره وار به دور خورشید، مسیری مستقیم را می پیمود، امروز چه دنیاهای کشف ناشدنی را کشف کرده بودیم! می دانم! دایره وار گشتن، رو به مرکز دارد! مرکزی که اطمینان می آفریند! با هراس مواجهه با دنیاهای ناشناخته چه باید کرد؟

 

من به تعریفی نو  از حرکت نیاز دارم....

 

 

* نوشته ای ناتمام که لابلای یادداشت های قدیمی -احتمالا دو سال پیش-  پیداش کردم. فرصتی برای بسطش نداشتم. شاید هم اون موقع برای این ناتمام رهاش کردم که این تقویم، برای هرکس منحصر بفرده! یادم نیست واقعا! بالاخره یه دلیله برای اینکه امروز هم می خوام ناتمام رهاش کنم تا در ذهن تو –خواننده احتمالی- کامل بشه.

 

+   جمعه دهم مهر 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

تک تک روزهایت را زندگی کن

کودکی را به بازی

نوجوانی را به دیوانگی

جوانی را به عاشقی

و آنگاه، به تکاپوی ساختن رویاهایت در بیداری

.....

تا کهنسالی ات را با لبخندی نشسته بر لب به تماشای روزهای رفته بنشینی و شادمانه به انتظار لحظه پایان باشی که آری، این تو بودی که تک تک روزهایت را زندگی کردی و نه تک تک روزهای زندگی ات تو را

 

 

* حس ترس دارم! ترس از سالخوردگی نیامده ام، دردم می کند!

 

+   جمعه سیزدهم شهریور 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

درخت معرفت، سایه ی آرامش ندارد!

 

+   یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387   -  حسین ب.ن  | 

 

چند وقتي است كه خيلي ترسو شده ام!

احساس مي كنم هر چيز انساني پتانسيل ترسناك شدن دارد!

اين روزها از سگ هار كمتر از انسان مي ترسم!

من مي گويم سگ هار، هابز گفته بود گرگ – كه انسان گرگ انسان است!

 

حتي پشت چراغ قرمز ماندن هم برايم ترسناك شده است.

اينكه دختر يا پسر و يا پيرمرد و پيرزن و حتي معتادي كه از فرصتي كه قدرت ايجاد نظم عمومي به او عطا كرده است، استفاده مي كند و لحظاتي هرچند اندك –اگر شيشه ماشين را بالا نكشيده باشم- مجبورم به درد دلش گوش بدهم....

آقا آدامس بخر! دستمال كاغذي!

مسافرم!

بذاريد شيشه هاي ماشين رو پاك كنم!

 

به اين فكر مي كنم كه اگر لحن ملتمسانه شان،‌ رنگ ديگري بگيرد، چه!؟ اگر آنقدر گرسنه باشد كه بي خيال عواقب شكستن شيشه و مشتي بر صورت من زدن و بردن آنچه در ماشين به دردش مي خورد، بشود – چه!؟

اگر حال بچه اش خيلي بد باشد و خودش را براي انجام هر كاري محق ببيند،‌ چه!؟

 

كافي است شكمم سير باشد، ناخودآگاه از گرسنه ها مي ترسم!

از بانك كه بيرون مي آيم، نه از دزد كه از افراد نيازمند –حتي مدل آبرومندش- مي ترسم!

از كارگراني كه صبح به اميد يافتن كار در ميادين مي آيند، مي ترسم!

 

اين روزها از ديدن تلويزيون هم وحشت دارم!

مگر مي شود تلويزيون را روشن كني و روزي خبري از جنگ و ريخته شدن خون كساني كه اتفاقا در بازي بزرگان جز باخت، نتيجه اي عايدشان نمي شود، نشنوي!؟

اين روزها همه از صلح مي گويند!

اين طرف دعوا مي گويد صلح و حقوق بشر و آن طرف دعوا هم همين را!

وقتي موجودي –انسان را مي گويم- صلح و حقوق بشرش كه از مقدس ترين واژه هايش است، بهانه ي كشتن و خون ريختن است، ديگر از ديگر واژه هايش چه انتظاري مي رود!؟

حتي هيتلر هم از صلح جهاني سخن مي گفت! تنها آن را مشروط به اين مي كرد كه پيش از آن كسي كه پايبند شريف ترين اصول است، آقاي دنيا شده باشد! حالا چطور قرار است آقا بشود، بحث ديگري است! و لابد آن شريف ترين مي بايست خودش باشد!

 

اين روزها از خودم هم مي ترسم!

از خودم هم مي ترسم كه تبديل شده ام به...

. . .

بي خيال! اگر شما هم مانند من چنين ترس هايي داريد، چرا به توصيف موجود ترسناك ديگري مهمانتان كنم!؟ و به ترس هايتان بيفزايم!؟

همان ليست ناقص بالا، به قدر كافي كامل هست!

 

+   شنبه بیست و هشتم دی 1387   -  حسین ب.ن  | 

 - تو هنوز دنبال پیدا کردن معنای زندگی هستی؟

- آره، خوب. مگه تو نیستی!؟

- من فکر می کنم معنای زندگی رو پیدا کردم!

- چرت نگو! معنای زندگی که برای پیدا کردن نیست! برای گشتنه! اصلا زندگی به همینه که دنبال معناش بگردی، پیداش نکنی و دوباره بگردی! اصلا اگه پیدا بشه که دیگه مزه نداره!

- ....!؟!

- بی خیال! تو که این چیزا رو نمی فهمی!

 

+   یکشنبه بیست و دوم دی 1387   -  حسین ب.ن  | 

هنوز آواره ی چشم سیاتم

هنوز دیوونه ی ناز صداتم

هنوز هر وقت که تو یادم می آیی

پر از گریه می شم، دریا ترینم

 

* شعر عاشقانه گفتنم هوس است!!

+   یکشنبه بیست و دوم دی 1387   -  حسین ب.ن  | 

 

اميد و نوميدي نگاه به يك سو دارند

ریشه ی اميدت كه بخشكد، نوميدي ات هم بي معنا مي شود

پر مي شوي از حس خوبي كه تنها به تجربه مي توان در چنگش آورد...

 

+   چهارشنبه بیستم آذر 1387   -  حسین ب.ن  |